تبليغاتX
كوير

ديگه مفاهيم تو ذهنم معني و جايگاهي ندارن! انگار كسالت و خمودگي زمستان هنوز جاشو به طراوت و شادابي بهار نداده و من نشسته در صندلي سستي، با چنين احوالي خودم رو از زيبايي هاي اين بهار دلنشين محروم مي بينم.

... اين روزا چه دوست و چه خويشان و حتي خانواده گرامي، از نشاط جواني و شور ازدواج و حلاوت و شيريني با هم بودن، فرمايشاتي رو به حقير از باب اندرزهاي انسان مدارانه گوشزد كرده، مي كنند و يحتمل خواهند نمود و هيچ بني بشري هم اندك اهتمامي به عرايض و اشارات اين جوان كودك صورت پير سيرت در باب احوالات اين روزگار غريب با رحم و مروت نداره...

 ... تحليلگران و كنش گران فعال در شرايط كنوني در حال تعبير، تفسير، تحليل و واكاوي هاي نگرش منجياني چون: ساركوزي و احمدي نژاد و بوش، در برون رفت و چاره انديشي در حوزه مشكلات جهاني و جديدا سعود الفيصل با آن اظهارات جالبش در خصوص خاورميانه و... هستند و ما ( دوستان و خويشان رو عرض مي كنم) درگير مجادلات و چاره جويي معضلات ازدواج و يادگيري روش هاي پخت سريع و آسان غذا و ...

الغرض، ازدواج ما جوونا هم شده داستاني فكاهي با رسم الخط و ادبياتي طنزگونه با اعمال شاقه كه تاهلان همسان معتادان، تنها در انديشه تزريق تفكر اعتياد در روح و روانند تا آدمايي مثل خودشون رو بسازند.

بالاخره منم يه روزي معتاد مي شم...

+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت |
حرفاش و هر آنچه گفت و نگفت ( كه به قول بزرگي، آدماي بزرگ، حرفاي نگفتنيشون بيشتر از حرفاي گفتنيشونه)؛ خون تازه اي بود بر شاهرگ حيات حرفه ايم و نوازش پدر گونه اش، شكوفه اميد و بهار مجددي بر زمستان دل خسته ام.
آن « آقازاده» آقا صفت، ميثم وجودم رو از لاك دفاعي « ميثم محبوس در زمان و مكان» به در كرد، در لحظه اي كه "بودن" تمامي زندگي ام بودم.
به "شدن" مي انديشيدم اما جهل خود ساخته مانعي بود بر "شدن" ام.
در يك كلام وقتي از اتاقش بيرون اومدم سبك بودم و آرام، چونان كودكي كه از پستان مادر، شيره وجودش رو نوش مي كند.
بي تعارف شيفته نثر اويم و عاشق نوشتن چون او. با تمام احساسش ازم خواست تا به نوشتن و نوشتن و نوشتن رو بيارم و من با تمام وجود مي گويم: "چشم استاد"...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت |
... و من آغاز مي شوم.
به شور هستي يك كفش دوزك زيبا،
به نرمي و نشاط رقص قاصدكي بر سر يك بچه تنها
و به جذبه ي يك دوست داشتن لخت؛
آغاز مي شوم.
كه هجرتي است از « بودن» به « شدن».
و اين هجرت چه مبارك است و چه دشوار!
كه اين (بودن)، آدمي را در مرداب تن آسايي، قرباني جهل مي كند
و آن ( شدن)، همه حجابها را مي درد تا عريانت كند. بي زيور! و بي خود!
و اين فرار از « بر جاي ماندن» و ياد آور حضوري است دوباره بر رخ تاريخ.
من در پايان يك غم به عصيان رسيدم.
... و اينك خسته از هر چه هستم و نيستم.
خسته از « بودن»، به اندازه تمام تاريخ
به « شدن» مي نگرم و نه نمي انديشم.
... و من از نقطه پايان يك جمله محبت آميز آغاز مي شوم.
هر انگاره اي را آغاز و پاياني است و آغاز من از پايان خود است.
و پاسخي است بر خود يافته ام!
و تلاشي است بر پايان حضور و آغاز وجود!
و رحمتي است بر بندگي فروتنانه خويشتن خدائي ام.
به سكوت حزن انگيز و فرياد رقت بار خفته در ميوه ممنوعه آن نقطه پايان
كه نفس را در سينه،
بغض را در گلو
و حيرت نگاه دردآلود خشم برانگيز را
در چشمان بهت زده در مسير زمان پيوند مي دهد،
سوگند؛
كه نه احساس را در وادي عقل به صليب خواهم كشيد
و نه منطق را با تازيانه احساس به جدال خواهم كشاند.
پس « شدن» ام پاياني است بر جدال اين دو وجود.
... و من آغاز خواهم شد.
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت |
شايد داستان قورباغه و ظرف آب را شنيده باشيد . اين داستان مثال خوبي براي زوال تدريجي است . اگر يك قورباغه تيزهوش و شاد را برداريد و داخل يك ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه كار ميكند ؟ بيرون مي پرد ! در واقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد كه لذتي در كار نيست و بايد برود . حالا اگر همان قورباغه يا يكي ديگر را برداريد و داخل يك ظرف آب سرد انداخته و ظرف را روي اجاق گذاشته و به آرامي حرارت دهيد قورباغه چه كار مي كند ؟ استراحت مي كند و چند دقيقه بعد به خودش مي گويد كه ظاهراً آب گرم شده است . و تا چشم به هم بزنيد يك قورباغه آب پز آماده است . آيا اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد كه بيست كيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد ؟ البته كه مي شويد ! سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد الو الو اورژانس ، كمك ، كمك ، من چاق شده ام ! اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ دهد و ماهي يك كيلو چاق شويد آيا باز هم همين عكس العمل را انجام مي دهيد ؟ نه ! با بي خيالي از كنارش مي گذريد . براي كساني كه ورشكسته مي شوند . اضافه وزن مي آورند يا طلاق مي گيرند ، اين حوادث دفعتاً اتفاق نمي افتد – يك ذره امروز – يك ذره فردا و سرانجام يك روز هم انفجار ! و آنها با تعجب مي پرسند “ چرا اين اتفاق افتاد ؟
نتيجه :
زندگي به تدريج اتفاق مي افتد . زندگي ماهيت انبارشوندگي دارد و هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود .
زندگي مثل يك نردبان است . براي صعود به پله بالاتر بايد پله اي را كه در آن هستيم محكم كنيم .
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت |
خدايا! مرا از اين فاجعه پليد مصلحت پرستي كه چون سير شده است وقاحتش از ياد رفته
و بيماري شده است كه از فرط عموميتش هر كه از آن سالم مانده باشد بيمار مي نمايد مصون بدار
تا به رعايت مصلحت، حقيقت را ذبح شرعي نكنم...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |
دکتر محمد معين، پس از مرگ دهخدا، در مصاحبه‌اي که در مطبوعات آن ايام به‌چاپ رسيد اينگونه حكايت مي كند:

«. . . دو روز قبل از مرگ دهخدا بود. به ديدارش رفته بودم. حالش سخت بود. در بيهوشي سختي فرو رفته بود. وارد اتاق شدم، چشم‌هاي استاد بسته بود و در بي‌خودي بسر مي‌برد. هر چند دقيقه يک‌بار چشمانش را مي‌گشود و اطراف را نگاه مي‌کرد و باز چشم فرو مي‌بست. مدتي گذشت، چشمانش را باز گشود، مرا شناخت و با دستش اشاره کرد که در کنارش بنشينم. بستر کوچکي بود. همان تشکچه‌يي را که روي آن مي‌نشست، بسترش کرده بود. حتي نمي‌خواست تا واپسين دم زندگاني از آنچه که او را به‌کارش مي‌پيوست جدا باشد.

در کنارش روي زمين نشستم. وقتي براي بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!»
حال غريبي بود. يک‌بار برقي در خاطرم درخشيد. به‌صداي بلند گفتم: «استاد، منظورتان غزل حافظ است؟»
با سر اشاره‌يي کرد که آري، و من بار ديگر پرسيدم: «مي‌خواهيد آن‌را برايتان بخوانم؟»
در چشمان خسته‌اش برقي درخشيد و چشمانش را فرو بست. ديوان حافظ را گشودم و اين غزل را خواندم:

درد عشقي کشيده‌ام که مپرس
زهر هجري چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيده‌ام که مپرس

آنچنان در هواي خاک درش
مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس

من به‌گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده‌ام که مپرس

سوي من لب چه مي‌گزي که مگوي
لب لعلي گزيده‌ام که مپرس

بي تو در کلبه گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده‌ام که مپرس

من خاموش شدم. استاد چشمانش را گشود. کوشش کرد تا در بسترش بنشيند، و نشست. نگاهش را به نقطه‌يي دور، به ديدارگاهي نامعلوم فرو دوخت و با صدايي که به‌سختي شنيده مي‌شد گفت:

بي‌تو در کلبه گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس
...روحش شاد و يادش پر رهرو!!!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
حال با شما هستم
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
مي خواهم فرياد بلندي بكشم تا صدايم به صدايي برسد!
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند!
از شما خفته چند چه كسي مي آيد؟ با من فرياد كند
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست!
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
... دور نيست روزيكه شاخه هاي خشكيده دلم سبز شوند، اين را به اعتماد خورشيدي كه در جان توست، مي گويم.

چه سخت است ديدن همگان و نديدن تو!
و چه ناگوار است شنيدن صداي ديگران و محروم ماندن از آواي تو!

به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر، بند مسازيد و بگذاريد تا مهر، درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح شما.
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقي گويد...
يك جام دگر بگير و من نتوانم

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تا چشم زديم!
نابوده به كام خويش نابوده شديم

در كارگه كوزه گري بودم دوش
ديدم دو هزار كوزه گوياي خموش
هر يك به زبان حال با من مي گفت
كو كوزه خر و كوزه گر و كوزه فروش؟

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه!
وين عمر به خوش دلي گذارم يا نه!
پر كن قدح باده كه معلومم نيست
كين دم كه فرو برم برآرم يا نه!

قومي متفكرند اندر ره دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي
اي بي خبران راه نه آن است و نه اين
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
كوير را آباداني نشايد!
كوير را با آب تناسبي نيست كه اين همسان قولي است كه آورده اند؛ آب، آباداني است.
كوير! لب تشنه و جگر سوخته! زبان بر كام و انگشت بر دهان!
عجبا! بر آدمياني كه تنها دمي اند! و بازدم را رمق ياري ندارند.
كوير با خشكي برادر است.
...كوير جهنم آدمياني است كه از ميوه ممنوعه تناول كرده اند.
...به راستي ميوه ممنوعه روزگار ما چيست و يا كدام است؟
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
...بهترين راه پيش بيني آينده، ساختن آن است.
...زندگي تراژدي است براي كسي كه احساس مي كند و كمدي است براي كسي كه مي انديشد.
...زندگي در بودن نيست، در شدن است و شدن چيزي است كه قبلا نبوده ايم.

+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
خدايا اخلاص! اخلاص!
و مي دانم اي خدا
مي دانم كه براي عشق زيستن!
و براي زيبايي و خير! مطلق بودن چگونه آدمي را به مطلق مي برد
در برابر بيشمار جاذبه ها و ضررها وخطرها!
و ترس ها و توسل ها و تقرب ها و توفيق ها
و شكست هاو شادي ها و غم هاي همه حقير!
كه پيرامون وجود ما را احاطه كرده اند...
و دمادم ما را بر خود مي لرزانند
و هر سان انبوهي از گرگ ها و كركس ها و روباه ها و كرم ها!
كه بر مردار وجود ما ريخته اند...
با يك خودخواهي عظيم انقلابي!
كه معجزه ذكر است!
و زاده كشف بندگي فروتنانه خويشتن خدايي انسانند...
ناگهان عصيان مي كند!
عصياني كه با انتخاب تسليم مطلق به حقيقت مطلق فرا مي رسد
و از عمق فطرت شعله مي كشد!
و سپس با تيغ بوداوار بي نيازي و بي پيوندي مجرد مي شود...
و آنگاه از بودا هم فرا تر مي رود...
و با دو تازيانه نداشتن و نخواستن همه آن جانوران آدمخوار را
از پيرامون انسان بودن خويش مي تاراند
و آنگاه آزاد، سبكبال، غسل كرده و طاهر، پاك و پارسا
خود شده و رستگار، انسان شده و بي نياز
به بلندترين قله رفيع معراج تنهايي مي رسد...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت |
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت!
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت!
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است؟
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشست تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت |
با نام آنكه از تك‌تك ما گستره كوير را پديد آورد
دوستان سلام
اين وبلاگ نوپا را با كليك‌هاي خود، چون قالي كرمان اعتباري فراوان ببخشيد.
چشم به پاهايتان دوخته‌ام.
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت |