تبليغاتX
كوير
خدايا! مرا از اين فاجعه پليد مصلحت پرستي كه چون سير شده است وقاحتش از ياد رفته
و بيماري شده است كه از فرط عموميتش هر كه از آن سالم مانده باشد بيمار مي نمايد مصون بدار
تا به رعايت مصلحت، حقيقت را ذبح شرعي نكنم...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |
دکتر محمد معين، پس از مرگ دهخدا، در مصاحبه‌اي که در مطبوعات آن ايام به‌چاپ رسيد اينگونه حكايت مي كند:

«. . . دو روز قبل از مرگ دهخدا بود. به ديدارش رفته بودم. حالش سخت بود. در بيهوشي سختي فرو رفته بود. وارد اتاق شدم، چشم‌هاي استاد بسته بود و در بي‌خودي بسر مي‌برد. هر چند دقيقه يک‌بار چشمانش را مي‌گشود و اطراف را نگاه مي‌کرد و باز چشم فرو مي‌بست. مدتي گذشت، چشمانش را باز گشود، مرا شناخت و با دستش اشاره کرد که در کنارش بنشينم. بستر کوچکي بود. همان تشکچه‌يي را که روي آن مي‌نشست، بسترش کرده بود. حتي نمي‌خواست تا واپسين دم زندگاني از آنچه که او را به‌کارش مي‌پيوست جدا باشد.

در کنارش روي زمين نشستم. وقتي براي بار دوم چشم گشود، آهسته گفت: «مپرس!»
حال غريبي بود. يک‌بار برقي در خاطرم درخشيد. به‌صداي بلند گفتم: «استاد، منظورتان غزل حافظ است؟»
با سر اشاره‌يي کرد که آري، و من بار ديگر پرسيدم: «مي‌خواهيد آن‌را برايتان بخوانم؟»
در چشمان خسته‌اش برقي درخشيد و چشمانش را فرو بست. ديوان حافظ را گشودم و اين غزل را خواندم:

درد عشقي کشيده‌ام که مپرس
زهر هجري چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيده‌ام که مپرس

آنچنان در هواي خاک درش
مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس

من به‌گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده‌ام که مپرس

سوي من لب چه مي‌گزي که مگوي
لب لعلي گزيده‌ام که مپرس

بي تو در کلبه گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده‌ام که مپرس

من خاموش شدم. استاد چشمانش را گشود. کوشش کرد تا در بسترش بنشيند، و نشست. نگاهش را به نقطه‌يي دور، به ديدارگاهي نامعلوم فرو دوخت و با صدايي که به‌سختي شنيده مي‌شد گفت:

بي‌تو در کلبه گدايي خويش
رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس
...روحش شاد و يادش پر رهرو!!!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت |
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
حال با شما هستم
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
مي خواهم فرياد بلندي بكشم تا صدايم به صدايي برسد!
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند!
از شما خفته چند چه كسي مي آيد؟ با من فرياد كند
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست!
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه از اين آتش روشن كه به جان من و توست!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
... دور نيست روزيكه شاخه هاي خشكيده دلم سبز شوند، اين را به اعتماد خورشيدي كه در جان توست، مي گويم.

چه سخت است ديدن همگان و نديدن تو!
و چه ناگوار است شنيدن صداي ديگران و محروم ماندن از آواي تو!

به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر، بند مسازيد و بگذاريد تا مهر، درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح شما.
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت |
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود
كين آمدن و رفتنم از بهر چه بود

من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده آن دمم كه ساقي گويد...
يك جام دگر بگير و من نتوانم

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تا چشم زديم!
نابوده به كام خويش نابوده شديم

در كارگه كوزه گري بودم دوش
ديدم دو هزار كوزه گوياي خموش
هر يك به زبان حال با من مي گفت
كو كوزه خر و كوزه گر و كوزه فروش؟

تا كي غم آن خورم كه دارم يا نه!
وين عمر به خوش دلي گذارم يا نه!
پر كن قدح باده كه معلومم نيست
كين دم كه فرو برم برآرم يا نه!

قومي متفكرند اندر ره دين
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي
اي بي خبران راه نه آن است و نه اين
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
كوير را آباداني نشايد!
كوير را با آب تناسبي نيست كه اين همسان قولي است كه آورده اند؛ آب، آباداني است.
كوير! لب تشنه و جگر سوخته! زبان بر كام و انگشت بر دهان!
عجبا! بر آدمياني كه تنها دمي اند! و بازدم را رمق ياري ندارند.
كوير با خشكي برادر است.
...كوير جهنم آدمياني است كه از ميوه ممنوعه تناول كرده اند.
...به راستي ميوه ممنوعه روزگار ما چيست و يا كدام است؟
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
...بهترين راه پيش بيني آينده، ساختن آن است.
...زندگي تراژدي است براي كسي كه احساس مي كند و كمدي است براي كسي كه مي انديشد.
...زندگي در بودن نيست، در شدن است و شدن چيزي است كه قبلا نبوده ايم.

+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت |
خدايا اخلاص! اخلاص!
و مي دانم اي خدا
مي دانم كه براي عشق زيستن!
و براي زيبايي و خير! مطلق بودن چگونه آدمي را به مطلق مي برد
در برابر بيشمار جاذبه ها و ضررها وخطرها!
و ترس ها و توسل ها و تقرب ها و توفيق ها
و شكست هاو شادي ها و غم هاي همه حقير!
كه پيرامون وجود ما را احاطه كرده اند...
و دمادم ما را بر خود مي لرزانند
و هر سان انبوهي از گرگ ها و كركس ها و روباه ها و كرم ها!
كه بر مردار وجود ما ريخته اند...
با يك خودخواهي عظيم انقلابي!
كه معجزه ذكر است!
و زاده كشف بندگي فروتنانه خويشتن خدايي انسانند...
ناگهان عصيان مي كند!
عصياني كه با انتخاب تسليم مطلق به حقيقت مطلق فرا مي رسد
و از عمق فطرت شعله مي كشد!
و سپس با تيغ بوداوار بي نيازي و بي پيوندي مجرد مي شود...
و آنگاه از بودا هم فرا تر مي رود...
و با دو تازيانه نداشتن و نخواستن همه آن جانوران آدمخوار را
از پيرامون انسان بودن خويش مي تاراند
و آنگاه آزاد، سبكبال، غسل كرده و طاهر، پاك و پارسا
خود شده و رستگار، انسان شده و بي نياز
به بلندترين قله رفيع معراج تنهايي مي رسد...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت |
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت!
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت!
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است؟
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشست تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت |
با نام آنكه از تك‌تك ما گستره كوير را پديد آورد
دوستان سلام
اين وبلاگ نوپا را با كليك‌هاي خود، چون قالي كرمان اعتباري فراوان ببخشيد.
چشم به پاهايتان دوخته‌ام.
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت |