حرفاش و هر آنچه گفت و نگفت ( كه به قول بزرگي، آدماي بزرگ، حرفاي نگفتنيشون بيشتر از حرفاي گفتنيشونه)؛ خون تازه اي بود بر شاهرگ حيات حرفه ايم و نوازش پدر گونه اش، شكوفه اميد و بهار مجددي بر زمستان دل خسته ام.
آن « آقازاده» آقا صفت، ميثم وجودم رو از لاك دفاعي « ميثم محبوس در زمان و مكان» به در كرد، در لحظه اي كه "بودن" تمامي زندگي ام بودم.
به "شدن" مي انديشيدم اما جهل خود ساخته مانعي بود بر "شدن" ام.
در يك كلام وقتي از اتاقش بيرون اومدم سبك بودم و آرام، چونان كودكي كه از پستان مادر، شيره وجودش رو نوش مي كند.
بي تعارف شيفته نثر اويم و عاشق نوشتن چون او. با تمام احساسش ازم خواست تا به نوشتن و نوشتن و نوشتن رو بيارم و من با تمام وجود مي گويم: "چشم استاد"...
آن « آقازاده» آقا صفت، ميثم وجودم رو از لاك دفاعي « ميثم محبوس در زمان و مكان» به در كرد، در لحظه اي كه "بودن" تمامي زندگي ام بودم.
به "شدن" مي انديشيدم اما جهل خود ساخته مانعي بود بر "شدن" ام.
در يك كلام وقتي از اتاقش بيرون اومدم سبك بودم و آرام، چونان كودكي كه از پستان مادر، شيره وجودش رو نوش مي كند.
بي تعارف شيفته نثر اويم و عاشق نوشتن چون او. با تمام احساسش ازم خواست تا به نوشتن و نوشتن و نوشتن رو بيارم و من با تمام وجود مي گويم: "چشم استاد"...
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
|

