مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
حال با شما هستم
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
مي خواهم فرياد بلندي بكشم تا صدايم به صدايي برسد!
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند!
از شما خفته چند چه كسي مي آيد؟ با من فرياد كند
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
حال با شما هستم
اين در ها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
مي خواهم فرياد بلندي بكشم تا صدايم به صدايي برسد!
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند!
از شما خفته چند چه كسي مي آيد؟ با من فرياد كند
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها!
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم!
+ نوشته شده توسط ميثم اخباری در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت
|

